شاعر : غلامرضا سازگار نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل
ای ساربان!ای ساربان!محمل نگهدارآمد به منـزل کـاروان،منـزل نگهـدار محمل مران،محمل مران،شهر دل اینجاستاین کاروان خستهدل را منزل اینجاست
اینـجـا بـهـار بـیخـزانِ من خـزان شد از برگبرگ لالههایم خون روان شد
اینـجـا هـمـۀ دار و ندارم را گـرفـتـنـدباغ و گل وعشق و بهـارم را گرفـتند اینجا به خاک افتاده بود وهست عباسهم مشک خالی،هم علم،هم دست عباس ایـنجـا زهـم پـیـشـانی اکـبـر جـدا شـدبـابـا تـمـاشـا کرد وفـرزنـدش فـدا شد ایـنـجــا ز آلالله مــنـــع آب کــردنـــدبا تـیـرطـفـل شـیـررا سیـراب کردند اینجـا صـدای الـعـطـش بـیـدادمیکردبر تـشـنهکـامـان آب هم فـریاد میکرد ایـنـجــا هـمـۀ ازآل پـیـغـمـبربـریـدندریـحـانـۀ خـیـرالـبـشر را سـربریـدند اینجا که ظلم بر عترت وبرآل گردیدقـرآن به زیر دست و پا پـامـال گردید اینجا به خون غلطید یک گردونستارهاینجا کشید از گوش، دشمنﹾ گوشواره ایـنـجـا زدنـد آل عـلـی را ظـالــمــانـهشـد یـاسهـا نـیـلـوفــریازتــازیــانـه اینجا چو ازخانهبهدوشان خانه میسوختدامان طفلان چون پرپروانه میسوخت ایـنجـا بـه گـردون رفـت دود آه زینبحَـلـقِ بــریـده شـد زیــارتـگـاه زیـنـب اینجا عـدوبرزخـم پیـغـمـبرنمک زدهر برگ گل را مُهری از غصب فدکزد اینجا ز گریه ناقـهها در گِل نـشـسـتـنددُردانـههای وحی درمحمل نـشـسـتـند ای کـربلا!گلهای سرخ یاس من کو؟ای وادی خون! اکبر وعباس من کو؟ با غـنـچـۀ نـشـکـفـتۀ پرپر چه کردی؟با حنجرخشک علی اصغر چه کردی؟ خون جگر از دیدهام برچهره جاریستپیـراهن آوردم به همره،یوسـفم نیست تـصـویـر درد و داغ در آئــیـنــه دارمچون آفـتـابﹾ آتـش درونسـیـنـه دارم خاموش ودر دل گفتوگو با یار دارمدر سـیــنــه داغ هــیــجـده دلـدار دارم بعد ازحسین ازعمر خود آزرده بودمایکاش من با آن سه ساله مُـرده بودم اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینهبیتـو چگـونه من روم سـوی مـدیـنـه ایکاش چون تو پیکرم صدچاک میشدایکاش جسمم در کنارت خاک میشد گـیرم کـه زنـده راه یـثـرب را بـپـویـمزهرا اگر پرسد حـسـینم کو چه گویم؟ بـگـذارتــا ســوزدلـم مـخـفـی بـمـانـداین صفحه با سـوزخود میـثـم بخـواند